تبليغاتX
دانشجویان پیام نور اسکو


این سایت مربوط به دانشجویان دانشگاه پیام نور است و هیچ ارتباطی به دانشگاه ندارد

 

 آرشیو موضوعی

طنز
علمی
آموزشی
سرگرمی
مذهبی
خبر
عاشقانه
بیقراری ها
کارت پستال
همینجوری
مرتبط با تاپیک
پیام نور

 آرشیو تاریخی

 پیوندها

 دیده ها

   RSS

 ] چیستان

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: پور علی
چیستان:

۱. پسری به عکسی نگاه می کند و می گوید این عکس پدر من است. اما من پسر این مرد نیستم. چرا؟

۲.یک نفر از طبقه ی سوم سقوط کرد و در حال جان دادن پلیس بالای سرش رسید و گفت: تو را چه کسی هول داد؟ جواب داد :ناصر. پلیس فورا به طبقه ی سوم آمد و دید در اتاق پنج نفر هست.پلیس بدون اینکه سوال وجوابی بکند آن مرد را دستگیر کرد. پلیس از کجا فهمید؟

۳.پنج نفر در بالونی نشسته بودند. یکی بالون سوار . دومی رفته گر. سومی معلم. چهارمی پزشک و پنجمی کسی بود که بمب اتم را کشف کرده بود. ناگهان بالبون سنگین می شود  و تصمیم می گیرند یکی را به پایین پرت کنند. آن یک نفر کدام است؟

۴.دوتا جوجه از خیابانی عبور می کردند. ناگهان اتومبیلی از روی هر دو عبور می کند. یکی له می شود و دیگری سالم می ماند. چرا؟

۵.سه مورچه روی یک خط می ایستند. از اولی می پرسند چند مورچه پشت سر توست؟ میگه:دو تا. از دومی می پرسند چند مورچه پشت یر توست؟ می گه: یکی. از سومی هم همین سوال را میپرسند. جواب می دهد: هشت تا. چرا؟

۶.چهار تا مورچه به حمام می روند. موقع بازگشت دو تا از آنها از حمام بیرون می آیند. چرا؟

۷. امروز هوا صفر درجه است. فردا دو برابر امروز هوا سرد می شود. فردا هوا چند درجه می شود؟                                                                                                                                            به کسانی که پاسخ صحیح دهند به قید قرعه دو لیتر بنزین اهدا خواهد شد.  با تشکر:پور علی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:53

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] دانشجو در ملل مختلف

 موضوع: سرگرمی

نویسنده:
ژاپن: به شدت مطالعه مي‌کند و براي تفريح روبات مي‌سازد!

مصر: درس مي‌خواند و هر از گاهي بر عليه حسني‌مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي‌شکند!

هند: پس از چند سال درس خواندن، عاشق دختر خوشگلي مي‌شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي‌کند. سپس ماجراهاي عاشقانه و اکشن پيش مي‌آيد و سرانجام آن دو با هم عروسي مي‌کنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي‌شود!

عراق: مدام به تيرها و خمپاره‌هاي تروريست‌ها جاخالي مي‌دهد و در صورت زنده ماندن درس مي‌خواند!

چين: درس مي‌خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي‌سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي‌فروشد!

اسرائيل: بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است، او دوره کامل آموزشهاي رزمي‌ و کماندويي را گذرانده! مادرزادي اقتصاددان به دنيا مي‌آيد!

گينه بي‌صاحاب!: او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبيله‌اي درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد و همينطور بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري آمريکا، دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس مي‌خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد!

اوگاندا: درس مي‌خواند و در اوقات بيکاري بين کلاس، چند نفر از قبيله توتسي را مي‌کشد!

انگليس: نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره کواترناري! منقرض مي‌شود ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي‌خوانند!

ايران: عاشق تخم‌مرغ است! سرکلاس دروس عمومي، ‌چرت مي‌زند و سر کلاس دروس اختصاصي، جزوه مي‌نويسد! سياسي نيست ولي سياسي‌ها را دوست دارد. معمولا ليگ تمام کشورهاي بالا را دنبال مي‌کند! عاشق عبارت «خسته نباشيد» است، البته نيم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذاي دانشگاه را مي‌خورد و هر روز به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي‌گويد! او سه سوته عاشق مي‌شود! اگر با اولي ازدواج کرد که کرد، والا سيکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار مي‌شود! جزء قشر فرهيخته جامعه محسوب مي‌شود ولي هنوز دليل اين موضوع مشخص نشده، که چرا صاحبخانه‌ها جان به عزرائيل مي‌دهند ولي خانه به دانشجوي پسر نمي‌دهند! او چت مي‌کند! خيابان متر مي‌کند و در يک کلام عشق و حال مي‌کند! نسل دانشجوي ايراني درسخوان، در خطر انقراض است!

نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:22

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] آیا میدانید...

 موضوع: سرگرمی

نویسنده:
آیا میدانید:

خلیج فارس ۵۰۰ هزار سال قدمت دارد.

اولین مردمانی که نخ را اختراع و موفق به ریسیدن آن شدن ایرانیان بودند.

ماست از گیاهی خود رو به همین نام اولین بار در ایران ساخته شد.

مرد ها از ۱۰۰ هزار سال پیش شروع به اصلاح صورت خود کردند.

میزان مسافتی را که هر فرد به طور میانگین تا آخر عمر راه میرود معادل دو دور راه رفتن به دور زمین است.

شما در روز تولد خود تقریبا با ۱۸ میلیون نفر شریک هستید.

جلیقه ضد گلوله. شیشه پاک کن خودرو و پرینتر لیزری همگی از اختراعات زنان است.

در هر ۳۰ ثانیه یک نفر در جهان خودکشی میکند.

سوسک با سرعت یک متر در ثانیه سریعترین شش پاست.

یک سوسک حمام تا ۹ روز بدون سر میتواند زندگی کند تا سرانجام از گرسنگی بمیرد.

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:16

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] شلید بشه گفت داستان

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: عالی


بنام آفریدگاری که همیشه هست
به سمع و نظر شما خوانندگان داستان دوست می رسانم که اگر علاقه ای به خواندن و دنبال کردن داستان اینجانب دارید (حتی در اندازه ی یه عدس)من به تالار گفت وگو  قسمت کانون ادبی  اسباب کشی کردم منتظرتون هستم
هر کس روزنه ایست به سوی خدا اگر اندوه ناک شود اگر به شدت اندوه ناک شود

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 21:55

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ]

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: پور علی

بنام ايزد منان 

۱.  زيبا ترين گل دنيا كه اگر بر عكس خوانده شود  باز نام گلي است؟

۲. چرا خروس  با چشمان بسته آواز مي خواند؟

۳. چرا مار نميتواند نجاري بكند؟ 

جواب:

۱. پور علي = علي پور

۲. چون مي خواهد به مرغ بگويد از  حفظ ميخوانم.

۳. چون گوش ندارد مداد بگذارد.       

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:8

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] فصل بهار فصل خاطرات تلخ و شیرین

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی
فصل بهار فصل خاطرات تلخ و شیرین

سلام

این تاپیک امتحانات هم باعث میشه آدم به فکر امتحان بیوفته و ناراحت بشه البته این ناراحت کنندگی مال اونایی که مثل من همه درس رو به شب امتحان موکول کردن

حالا بگزیرم از این امتحانات (بابا بی خیال)

یکی از ویژگی های فصل بهار اینه که آدم رو به یاد خاطره هاش میندازه (برا من که اینطوریه شما رو نمی دونم) برا همین بهتره اون خاطراتی که تو این فصل برامون زنده می شن رو بنویسم تا هم یه تجدید خاطره ای باشه و هم باعث بشه از زیر استرس امتحانها در بیایم پس لطف کنین بهترین یا بدترین خاطره یا هر خاطری ای که فکر می کنین برای مطرح کردن خوبه توی قسمت نظرات این پست بنویسین یا اگه طولانیه تویه یه پست جداگانه بنویسین البته اگه این خاطرتون دانشجویی باشه بهتره

(حالا هم اگه خوشتون میاد بیشتر تو این مورد بحث کنیم بهتره بگین تا یه تاپیک جداگانه براش در نظر بگیریم)

منم خودم می نویسم حتما اگه حافظم یاری کنه پس یاری کنین

نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:13

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] سیزده بدر

 موضوع: سرگرمی

نویسنده:

هوالعزیز

سیزده بدر

     سلام، تعطیلات نوروز خوش گذشت؟ با تمام خوبی وبدی داره تمام می شه تا سالی دیگه.

     دفعه ی قبل از زیبای های نوروز وآداب و رسوم تمام نشدنی آن صحبت کردیم و یکی از مهمترین آنها که به نظر خود من زیباترین مرحله است حرفی نزدیم. آخرین آیین زیبا نوروز سیزده بدر است. تا حالا فکر کرده اید چرا سیزده بدر همه به طبیعت پناه می برند؟

    ایرانیان باستان بر این باور بودند که از آغاز پیدایش عالم تا پایان آن دوازده هزار سال فاصله است ودرهزاره سیزده واتمام همه چیز، برای انسان ها پناهی جزبازگشت به طبیعت نیست ودرآن روزتنها راه زندگی هم آوای با طبیعت و در پناه طبیعت زیستن است، برای همین انجام دادن هر کاردیگری شوم خوانده می شود و فقط باید کل این زمان را با طبیعت گذراند.

    امیدوارم همه سیزده بدروقات خوبی داشته باشید.

نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:22

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] sms

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: مختاری

دیدیم وبلاگ تو mood امتحاناته گفتیم یه صفایی بهش بدیم یه چند تا sms که امیدوارم خوش تون بیاد

   اگر کسی دستت را گرفت و دلت لرزید عجله نکن شاید بابا برقی باشه

   طرفه ریش بزی می ذاره گرگه می خوردش

  ۱تای من ،  2ست دارم ،  3تاره شبهای من ،   4ره ی من ،  5 ی آفتابم ،  6ی عمرم ،  7 و 8 بار گفتم ،  9کرتم ، 10مت گرم

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:27

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] یه مطلب دانشجویی(البته فکر می کنم)اگه مقبول باشه.

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: خدابخش
تو نظری که برای یکی از مطلبهای وب لاگ نوشته بودند یاد آوری فرموده بودند که وب لاگ دانشجوییه من هم خواستم کم نیاورده باشیم یه چیزی نوشتم.هر چند این رو نگه داشته بودم برای وقتش ولی خوب دیگه.

می دونید چرا ۱۴ مارس روز عدد پی نامگذاری شده؟یا اصلا می دونستید که عدد پی هم روز داره؟

بله داره خوبش هم داره.

این نامگذاری به علت سه رقم اول عدد پی یعنی ۳.۱۴ می باشد.بنابراین روز چهاردهم ماه سوم میلادی (مارس)رو دادن به عدد پی.البته بد نیست بدانیم آلبرت انیشتین (جد بزرگوار ما ریاضی دانان بزرگ!!!!....) هم در این روز به دنیا آمده است.

به نظر شما تو اون روز عددهای پی چی کار می کنن؟و در واقع چی جوری برای خودشون جشن می گیرن؟ 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:43

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] اس.ام.اس رایگان

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: بهزادی
الوعده وفا

به آدرس سایت www.sms2him.com  رفته و گزینه ی ثبت نام را کلیک کنید. و فرم مربوطه را پر کنید. بعد از اینکه گزینه ی ثبت را فشار دادید بلافاصله پیامی را از رهیاب دریافت می کنید که در آن کلمه کاربری ،کلمه عبور،کد فعال سازی نوشته شده،شما کد فعالسازی را در این سایت وارد کنید تا باکس شما فعال بشود. نکته ی جالب اینجاست که هر کس شماره تلفن مجازی خواهد داشت که موقع فرستادن پیام با این شماره پیام ارسال می شود. به نظر من که جالبه ، شما هم امتحان کنید ،امتحانش مجانیه...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:43

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] اس.ام.اس رایگان

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: بهزادی
فرستادن پیام کوتاه از طریق اینترنت

برای فرستادن پیام باید به آدرس زیر رفته وregister را زده و ثبت نام کنید و برای خودتان یک نام بدهید .توجه داشته باشید که موقع فرستادن پیام این نام هم فرستاده خواهد شد. بعد شماره موبایل خودتان را در این فرم بنویسید این شرکت برای شما رمزی را sms میزند و شما می توانید هنگام وارد شدن به سایت id وpass  خودتان را وارد کرده و به باکستون وارد بشوید . پیام های رایگان را بفرستید.(نوش جان)

http://sms.parsonline.net

این شرکت چند تا محدودیت داره که من یکی زیاد خوشم نمیاد مثلا هر 15 دقیقه می تونی فقط یه پیام بفرستی و 70یا 80 کاراکتر بیشتر نمی تونی بفرستی. یه سایت دیگه پیدا کردم که میتونی 500 پیام رایگان بفرستی بدون محدودیت تعداد کاراکتر. و حتی نام رو هم به طرف نمی فرسته.(می تونید راحت همه رو سر کار بذارید) .  آدرسشو بعدا میگم .

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 22:36

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] کاریکلماتور

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: خدابخش
عصای پیر بر پیر مرد تکیه کرده بود و پیر مرد او را می برد.

سنگ آسیاب دلتنگ بود و الاغ او را به گردش برد.

جغد عینک آفتابی زد و به تماشای روز نشست.

کودک زمین خورد و به جرم زمین خواری !دستگیر شد.

خورشید وقت رفتن خون می گریست.

نتیجه آزمایش ایدز هپاتیت و اعتیاد پشه مثبت بود!

سرش بالای دار رفت و به نقش قالی نگاهی انداخت.

سیم تلگراف که پاره شد حروف روی زمین ریخت.

حوصله اش داشت سر می رفت که زیرش را خاموش کرد!

مرغ تب داشت وقتی روی تخم مرغها خوابید به جای جوجه نیمرو در آمد.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:18

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] یه کم خنده

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: مختاری

روباه و زاغ

روباهی به زاغی که پنیر تو دهنش داشت رسید و به او گفت :

به به چه زیبایی ، چه دمی ، چه پری...

زاغ پنیر را از دهانش برداشت و زیر پایش گذاشت و گفت :

برو بابا من اینها را در کلاس دوم خونده ام

 

همین یک چیز!

از کسی پرسیدن : آیا اشتها داری؟

گفت : من بیچاره دردنیا فقط همین یک چیز را دارم!

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:38

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] صبر

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی

صبر!!

اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور که...... زيباترين صبحي را که تا به حال تجربه کردي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:47

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] تبریک

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: مختاری
قهرمانی استقلال  در سال پیامبر اعظم بر تمامی انرژی هسته ای دوستان مبارک باد

((انرژی هسته ای ...))

نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:51

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] size the day

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی
زندگی در لحظه               

 

وقتی به یکی دو سال گذشته فکر می کنم (البته فکرم به بیش از اینها قد نمی ده) می بینم که کارهایی بوده که براشون برنامه ریزی کردم و وقت گذاشتم و زمانی رو برای انجامشون تعیین کرده بودم رو به راحتی از دست دادم و یا موقعیتی پیش اومده که تو برنامه ریزیم نبود و براش نتونستم تصمیم مناسبی بگیرم. حالا بعد از این همه نا کامی و برنامه ریزی های بی خودی به این نتیجه رسیدم که باید در لحظه زندگی کنم و به تمام اتفاقاتی که برام پیش می یاد تو لحظه خودش تصمیم خاص و منطقی بگیرم

«صدای تیک تیک گذر ساعات ایام را می شنوی، بشنو و گوش  فرا بگیر که زمان نا برگشتنی است»

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 20:59

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] زندگی و ریاضی

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی

زندگی و ریاضی       

 

زندگی ریاضیات است پس

بیایم اعتماد را در زاویه چشمان خود جای دهیم

شادی را به توان برسالنیم

غم و اندوه را تفریق کنیم

کینه و نفرت را جذر بگیریم

و همدلی و دوستی را ضرب کنیم

و محیط و مساحت را در دایره قلب دیگران به دست آوریم.

نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 14:3

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] الهی...

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: عطری

الهی ...

 

الهی ، به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی ، دریاب که می توانی .

الهی ، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم ، گفتی و فرمان نکردم ، درماندم و درمان نکردم .

الهی ، عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم ، دانم و نه آنچه دانم ، دارم .

الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آن خواستم که تو خواستی .

الهی ، به بهشت و حور چه نازم ، مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم .

الهی ، به لطف ما را دست گیرو به کرم پای دار .

الهی ، حجاب ها را از راه بردار و ما را به ما بگذار .

الهی ...

 

نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:49

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] سال نو...

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: خدابخش

The new year

May the new year bring you happiness and pease

and the strenght and courage to follow your dreams

May you forget the weight of yesterday

And focus on the path ahead

guided by your heart

and the light of hope

May you find beauty in everythings

and godness in every heart

And may you always remember that you are blessed

سال نو میتواند برای تو شادی و ارامش بیاورد 

و نیرو و تشویقی برای دنبال کردن رویاهایت.

تو می توانی سنگینی دیروز را فراموش کنی

و روی مسیری که در پیش داری تمرکز کنی

که قلبت و نور امید تو را هدایت میکند.

تو ممکن است زیبایی را در هر چیزی پیدا کنی

و یاد خدا را در هر قلبی و

می توانی همیشه این را به یاد بیاوری

که تو حفاظت می شوی. 

سال نو مبارک. 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 19:4

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] کارت پستال جدید

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی

امروز یه کارت پستال ساختم

اما نمی دونم چرا دوتا شد

حالا شما بگین کدوم بهتره

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:47

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] بوی بهار

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: مختاری

آب زنید راه را          اینکه نگار می رسد

مژده دهید باغ را          بوی بهار می رسد

پاک شده است آسمان  غلغله ایست درجهان

انبرو مشک می دهد     جمجمه یار می دهد

رونق باغ می رسد      چشم وچراغ می رسد

تن به کناره می رود      محض کنارمی رسد

تیر روانه می رود       سوی نشانه می رود

ماکه نشسته ایم پس   محض شکار می رسد

باد سلام می کند            سرو قیام می کند

سبزه پیاده می رود       غنچه سلام می کند

نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 23:25

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] می آیی

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی
می آیی

اشک هایم را می سپارم به تو
به دست های پینه بسته ی تو
کوچه به کوچه جاربزن
‏ بفروش‏
و برایم از اسباب بازیهای کودک همسایه
مشتی لبخند بدزد.‏
‏((نلرزد صدایت ها
دلت قرص))‏
اینجا مادران مویه نشین
سالهاست
در بطن دخترکان ‏
سکوت میکارند.‏
دلم در دلتنگی با پنجره
در تنهایی با کوچه‏
فریاد می زند
‏((یولارینا باخا باخا قالدی گوزلریم
سنه چاتسین اورگیمدکی سوزلریم
سویله سویله سنه نئلر اولدی یار
سویله سویله...))‏
‏**‏
می آیی
می آیی
این را کلاغانت می گویند
و پریدن پلک هزارها چشم
و شکستن طلسم  سکوت دخترکان ‏
و من
معجزه ایست صدایت
اشک هایم را می سپارم به تو‏
به دست پینه بسته تو
کوچه به کوچه جاربزن
بفروش

پسرک
‏83/ اسفند

(این شعر رو یکی از دانشجویان رشته مدیریت برام فرستاده بود که من گذاشتم تو وب لاگ امیدوارم خوشتون اومده باشه)

نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 12:33

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] ● پوست نارنج

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: دالغا "خلیلی"

پوست نارنج

آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد هم گناهي در بين نباشد.
ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم. ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد. از جيب هاي باد كرده اش مرتب نان در مي آورد و مي خورد. قهوه چي بساط ديزي را از جلوي من برداشت و به پسرش صاحبعلي گفت چايي و قليان براي من بياورد و پهلوي من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكي داشتم.
من گفتم: امر بكن، نوروش آقا.
صاحبعلي چاي آورد و رفت قليان چاق كند. قهوه چي گفت: «مادر صاحبعلي شب تا حال دل درد گرفته و آرام و قرار ندارد. عرق شاه اسپرم داديم خوب نشد، زنجبيل و نعناع دم كرديم داديم خوب نشد، ننه منجوق گفته كه اگر پوست نارنج دم بكند و بخورد خوب مي شود. اما توي ده پوست نارنج پيدا نمي شود. من خودم يك تكه داشتم كه چند روز پيش نمي دانم به كي دادم. خوب، آقا معلم، حالا كه تو مي خواهي بروي شهر، زحمت بكش يك كمي پوست نارنج براي ما بياور.»
صاحبعلي قليان را آورد و گذاشت جلو من و خودش سرپا كنار من ايستاد كه حرف هاي ما را بشنود. وقتي من گفتم: روي چشم نوروش آقا. حتماً مي آورم، صاحبعلي چنان خوشحال شد كه انگار مادرش را سالم و سرپا مي ديد.
صبح روز شنبه كه سر جاده از اتوبوس پياده شدم نارنج درشتي توي كيف دستيم داشتم. از قديم گفته اند دم كرده ي پوست نارنج براي دل درد خوب است. اما كدام دل درد؟
از سر جاده تا ده، تند كه مي رفتي، سه ربع ساعت طول مي كشيد. قدم زنان آمدم و به ده رسيدم. اول سري به منزل خودم زدم. نارنج و دو سه كتابي را كه سر كلاس لازم بود، برداشتم و بيرون آمدم. صاحبخانه در حياط جلوم را گرفت و پس از سلام و عليك گفت: خدا رحمتش كند. همه رفتني هستيم.
آخ!.. صاحبعلي بي مادر شد. طفلك صاحبعلي! حالا چه كسي صبح ها نان به دستمال تو خواهد بست كه بياوري سر كلاس بخوري؟
نارنج انگار در كف دستم تبديل به سنگ شده بود و سنگيني مي كرد.
پرسيدم: كي؟
صاحبخانه گفت: شب پنجشنبه، از نصف شب گذشته. ديروز خاكش كرديم.
دوباره به منزل برگشتم و نارنج را پشت كتاب ها قايم كردم. بعد، از آنجا درآوردم و توي رختخوابم تپاندم. نمي خواستم وقتي صاحبعلي يا قهوه چي به منزل من مي آيند، نارنج را ببينند.
قهوه خانه يكي دو روز تعطيل شد، بعد دوباره راه افتاد. اما صاحبعلي تا ده بيست روز هوش وحواس درست و حسابي نداشت، انگار خنديدن يادش رفته، بازي نمي كرد، هميشه تو فكر بود. با من اصلا حرف نمي زد. انگار سالهاست با هم قهريم. حتي به قهوه خانه هم كه مي رفتم زوركي جواب سلام مرا مي داد.
قهوه چي از رفتار سرد صاحبعلي نسبت به من خجالت مي كشيد و به من مي گفت: با همه اين جور رفتار مي كند، بخاطر شما نيست آقا معلم.
من مي گفتم: معلوم است ديگر. بچه تحملش را ندارد. چند ماهي بايد بگذرد تا كم كم فراموش كند.
از وقتي كه مادر صاحبعلي مرده بود، قهوه چي خانه و زندگي مختصرش را هم جمع كرده آورده بود به قهوه خانه و پدر و پسر شب و روزشان را آنجا مي گذراندند. من گاهي وقت ها نصفه هاي شب از قهوه خانه به منزلم برمي گشتم.
مدتي گذشت اما صاحبعلي به حال اولش برنگشت. روز به روز رفتارش با من بدتر مي شد. كمتر به درس گوش مي داد و كمتر ياد مي گرفت. البته در بيرون و با ديگران رفتارش مثل اول بود. فقط به من روي خوش نشان نمي داد.
من هر چه فكر كردم عقلم به جايي نرسيد. نتوانستم بفهمم كه صاحبعلي چرا بعد از مرگ مادرش از من بدش مي آيد. گاهي با خودم مي گفتم «نكند صاحبعلي فكر مي كند كه در مرگ مادرش من مقصرم؟» اما اين فكر آنقدر احمقانه و نامربوط بود كه اصلاً نمي شد اهميتي به آن داد.
پيش خود خيال مي كردم مادر صاحبعلي از آپانديسيت مرده است و احتياج به عمل جراحي فوري داشت تا زنده مي ماند.
روزي سر درس به كلمه ي نارنج برخورديم. من از بچه ها پرسيدم: كي نارنج ديده است؟
صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار مي خواست چيزي بگويد اما نگفت.
من باز پرسيدم: كي مي داند نارنج چي است؟
باز صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار دلش مي خواست چيزي بگويد ولي دهانش باز نمي شد.
من گفت: حيدرعلي. مثل اين كه مي خواهي چيزي بگويي، ها؟ هر چه دلت مي خواهد بگو جانم.
حالا همه چشم ها به طرف نوه ي ننه منجوق برگشته بود. غير از صاحبعلي كه راست تخته سياه را نگاه مي كرد كه مثلا به حرف هاي من گوش نمي دهد. از لحظه اي كه حرف نارنج پيش آمده بود صاحبعلي راست نشسته بود و تخته سياه را نگاه مي كرد.
نوه ي ننه منجوق با كمي ترس و احتياط گفت: آقا من نارنج دارم.
كسي از حيدرعلي انتظار چنين حرفي را نداشت. از اين رو همه يك دفعه زدند زير خنده. صاحبعلي هم برق از چشمانش پريد و بي اختيار به طرف نوه ي ننه منجوق برگشت. همه مي خواستند شكل و شمايل نارنج را زودتر ببينند.
علي درازه، شيطان ترين شاگرد كلاس، بلند شد و گفت: دروغ مي گويد آقا، اگر نارنج دارد نشان بدهد.
علي درازه را سر جايش نشاندم و گفتم: خودش مي خواهد نشان بدهد.
راستي هم نوه ي ننه منجوق كتاب علوم خود را درآورده بود و صفحه هايش را به هم مي زد و دنبال چيزي مي گشت اما پيدا نمي كرد و مرتب مي گفت: الان نشانتان مي دهم. گذاشته بودم وسط عكس قلب و عكس رگ ها.
من كتاب را از نوه ي ننه منجوق گرفتم. حالا همه ي چشم ها به دست هاي من دوخته شده بود حتي چشم هاي صاحبعلي. همه مي خواستند ببينند نارنج چه تحفه اي است. من از اين كه صاحبعلي را يواش يواش سر مهر و محبت مي آوردم، خوشحال بودم. اما نمي توانستم بفهمم كه كجاي كار باعث شده است كه صاحبعلي به من توجه كند. آيا فقط مي خواست شكل نارنج را ببيند؟
تصوير قلب و رگ هاي بدن را در كتاب حيدرعلي پيدا كردم و آن دو صفحه را به همه نشان دادم. البته نارنجي در كار نبود اما لكه ي زرد رنگي روي هر دو صفحه كتاب ديده مي شد.
قبل از همه صاحبعلي بلند شد وسط كتاب را نگاه كرد و بعد منتظر حرف زدن من شد. بوي نارنج از لاي كتاب مي آمد. يك دفعه چيزي به يادم آمد كه تا آن لحظه پاك فراموش كرده بودم.
چند روز بعد از مرگ مادر صاحبعلي من نارنج را برده بودم و به ننه منجوق داده بودم كه نگاه دارد تا اگر باز كسي احتياج پيدا كرد بيايد از او بگيرد.
ننه منجوق گيس سفيد ده بود. مردم مي گفتند كه همه جور دوا و درمان بلد است. مامايي هم مي كند.
ننه منجوق با نوه اش حيدرعلي زندگي مي كرد و ديگر كسي را توي دنيا نداشت. از اين رو حيدرعلي را خيلي دوست مي داشت. حيدرعلي هم غير از مادر بزرگش كسي را نداشت. توي ده همه به او «نوه ي ننه منجوق» مي گفتيم. كمتر اسم خودش را بر زبان مي آورديم. وقتي يادم آمد كه نارنج را به ننه منجوق داده بودم، فهميدم كه لكه ي زرد كتاب حيدرعلي هم مال تكه اي از پوست همان نارنج است كه ننه منجوق به نوه اش داده و او هم گذاشته لاي صفحه هاي كتابش.
من خودم هم وقتي به مدرسه مي رفتم پوست نارنج و پرتقال را لاي صفحه هاي كتابم مي گذاشتم كه كتاب خوشبو بشود.
نوه ي ننه منجوق وقتي ديد چيزي لاي كتاب نيست مثل اين كه چيز پرقيمتي را گم كرده باشد زد زير گريه و گفت: آقا نارنج ما را برداشته اند.
من به صورت يك يك بچه ها نگاه كردم. كدام يك ممكن بود نارنج حيدرعلي را برداشته باشد؟ علي درازه؟ طاهر؟ صاحبعلي؟ كدام يك؟
نوه ي ننه منجوق را ساكت كردم و گفتم: حالا گريه نكن ببينم چكارش كرده اي. شايد هم گم كرده باشي.
نوه ي ننه منجوق گفت: نه آقا. صبح نگاهش كردم، سر جاش بود. ظهر هم به خانه نرفتم.
راست مي گفت. ننه ي طاهر از شب پيش شكمش درد گرفته بود و مي خواست بزايد و ننه منجوق هم بالاي سر او بود و حيدرعلي ناچار ظهر در مدرسه مانده بود.
من گفتم: بچه ها، هر كي از نارنج حيدرعلي خبري دارد خودش بگويد. ما كه ديگر نبايد به هم دروغ بگوييم. ما با هم دوست هستيم. گفتيم دروغ را به كسي مي گوييم كه دشمن ما باشد و ما بهش اعتماد نداشته باشيم.
صاحبعلي دو چشم و دو گوش داشت و دو چشم و دو گوش ديگر هم قرض كرده بود و با دقت نگاه مي كرد و گوش مي كرد.
من دوباره گفتم: خوب، بالاخره معلوم نشد نارنج را كي برداشته؟
لحظه اي صدا از كسي بلند نشد. بعد علي درازه دست دراز كرد و گفت: آقا ما برداشتيم اما حالا ديگر پيش من نيست.
من گفتم: پس چكارش كردي؟
علي درازه گفت: آقا دادم به قهرمان كه كتابش را خوشبو كند، حالا مي گويد كه پيش من نيست، پس داده ام.
قهرمان از جا بلند شد و گفت: آقا راستش را بخواهي نصفش پيش من است.
من گفتم: پس نصف ديگرش؟
قهرمان گفت: آقا نصف ديگرش را دادم به طاهر.
قهرمان يك تكه ي كوچك پوست نارنج از وسط كتاب حسابش درآورد و آورد گذاشت روي ميز من. پوست نارنج مثل سفال خشك شده بود. همه ي نگاه ها از صورت طاهر برگشت به طرف ميز من. همه مي خواستند آن را بردارند و نگاه بكنند و بو كنند. من دفتر نمره را روي پوست نارنج گذاشتم و رويم را به طرف طاهر كردم. طاهر ناجار بلند شد و گفت: آقا من نصف نصفش را دارم. باقيش را دادم به دلال اوغلي.
طاهر هم تكه ي كوچكتري از پوست نارنج از وسط كتاب علوم درآورد و داد به من. به اين ترتيب پوست نارنج پنج شش بار نصف شده بود و به آخرين نفر فقط تكه ي بسيار كوچكي به اندازه ي نصف بند انگشت رسيده بود.
با پيدا شدن هر تكه ي پوست نارنج نوه ي ننه منجوق كمي بيشتر به حال اولش بر مي گشت. اما صاحبعلي بدون آن كه حرفي بزند يا بخندد با دقت تكه هاي پوست نارنج را مي پاييد و منتظر آخر كار بود.
وقتي تمام تكه ها جمع شد، همه را توي دستم گرفتم كه ببينم چكار بايد بكنم. مي خواستم اول از همه به بچه ها بگويم كه اين، خود نارنج نيست بلكه تكه اي از پوست آن است كه خشك شده. اما صاحبعلي مجالي به من نداد. يك دفعه از جايش بلند شد و با قهر و غضب با مشت به دست من زد، بطوري كه تكه هاي پوست نارنج به هوا پرت شد و هر كدام به طرفي افتاد.
چند نفري دنبال آن ها به زير نيمكت ها رفتند اما به صداي من همه بيرون آمدند و ساكت و بي صدا نشستند. خيال كرده بودند كه من عصباني شده ام و ممكن است كسي را بزنم. صاحبعلي رفت نشست سر جايش و زد زير گريه. چنان گريه اي كه نزديك بود همه را به گريه بيندازد.
***
شب آنقدر در قهوه خانه ماندم كه همه ي مشتري ها رفتند و فقط من و صاحب قهوه خانه و صاحبعلي مانديم.
مطمئن بودم كه سر نخ را پيدا كرده ام و با كمي دقت مي توانم همه چيز را بفهمم. منظورم اين است كه علت ترشرويي و قهر صاحبعلي از من حتماً يك جوري به قضيه ي نارنج مربوط مي شد، اما چه جوري؟ اين را هنوز ندانسته بودم.
صاحبعلي روي سكو نشسته بود و روي كتاب خم شده بود كه مثلا دارد درس مي خواند و كارهاي مدرسه اش را مي كند. اما من خوب ملتفت بودم كه منتظر حرف زدن من است. وقتي قهوه خانه خلوت شد من گفتم: حالت چطور است صاحبعلي؟
صاحبعلي جواب نداد. قهوه چي گفت: پسر، آقا معلم با تو است.
صاحبعلي سرش را كمي بلند كرد و گفت: حالم خوب است.
گفتم: صاحبعلي اگر دلت مي خواهد اين دفعه كه به شهر رفتم برايت نارنج بخرم بياورم، ها؟
من اين را گفتم كه صاحبعلي را به حرف بياورم و منظور ديگري نداشتم. قهوه چي مي خواست باز حرفي بزند كه من خواهش كردم كاري به كار ما نداشته باشد. صاحبعلي چيزي نگفت. من دوباره گفتم: صاحبعلي نارنج نمي خواهي؟
صاحبعلي ناگهان مثل توپ تركيد و گفت: اگر راست مي گويي چرا وقتي ننه ام مي مرد، نارنج نياوردي؟ اگر تو نارنج مي آوردي ننه ام زنده مي ماند.
صاحبعلي دق دلش را خالي كرد و زد زير گريه. نوروش آقا نمي دانست چكار بكند، پسرش را آرام كند يا از من بخشش بخواهد و جلو اشكي را كه چشمهايش را پر كرده بگيرد.
حالا لازم بود كه يك جوري صاحبعلي را قانع كنم كه پوست نارنج نمي توانست جلو مرگ مادرش را بگيرد. اما اين كار، كار بسيار مشكلي بود.
براي مجموعه ي «آقا معلم گفت»
مرداد ماه 47

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 11:43

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] قارانلیق

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: دالغا "خلیلی"
قارانلیق دیر هاوا   سویوق دور هاوا

اورگیم چیرپینیر ایشیق دان اوترو

ائشیدیم آتامدان

دئمیشدیر بابام

اولکه میزده بیر یول

سحره واردیر

او یولدان کئچمه یه

منله اولماغا

سحری تاپماغا

قوی ساده دئییم:

گونشه باخماغا یولداش ایسته ییرم.

 

نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 11:2

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] خورشید

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی
روز خورشید

سلام خورشید

شب یلدا

ایرانیان بر این باور بودند که در شب سی آذر ماه که طولانی ترین شب و کوتاه ترین روز است خورشید با آنها قهر میکند و چون خورشید را مظهر همه چیز میدانستند تا صبح به شب زنده داری می پرداختند تا بلکه خورشید با آنها آشتی کند و نحوست اینشب را از بین ببرد چون اعتقاد داشتند سی آذر روزی است که اهریمن به آنها حمله میکند و اگر خورشید که مظهر قدرت است بتواند در شب یلدا پیروز شود تا یک سال اقتدار خورشید پایدار است بنابراین مردم در روز اول دی نحوست شب یلدا را از بین رفته میدیدند و به این خاطر به شادی می نشستند .از این رو اعتقاد داشتند که باید نخست شب یلدا را باشکوه خاصی و با استفاده از میوه هایی که درونی سرخ دارند(به خاطر سرخی خورشید )سپری میکردند و تا صبح بیدار می ماندند و انتظار میکشیدند تا خورشید بر شب غلبه کند جالب این است که بدانیم خود ماه دی از واژه پهلوی "ددوه" پدید آمده و از ریشه "دا" به معنی آفریدن و دی به معنی آفریدگار گرفته شده است و روز اول هر ماه نیزهرمزنام دارد وبدین ترتیب در اول دی ماه نیز نام روز با نام ماه برابر می افتاد و بدین خاطر جشن بسیار بزرگی برای خدای بزرگ برگزار میشد که بعدها مسیحیان همین روز را به عنوان روز تولد حضرت مسیح جشن گرفتند در حالیکه این روز روز تولد مهر یا میترا است .این نکته را نیز باید اضافه کنم که واژه یلدا یک کلمه سریانی به معنی تولد است اصولا مهر پرستان به رنگ قرمز علاقه زیادی داشتند و در واقع رنگ سرخی که پیش از در آمدن آفتاب در آسمان جلوه میکند را مظهر و جلوه ایزد مهر میدانستند.بطور کلی آیین (مهر) در مسیحیت بسیار تاثیر گذاشته است و حتی بعضی افراد اعتقاد دارند که اگر ما بخواهیم این دو را از هم جدا کنیم آیین "مسیحیت " بسیار کمرنگ میشود.

شب خوبی رو برا شما عزیزان آرزو می کنم

نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 18:31

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] یه سوپرایز

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:51

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] بسيار معنی دار و جالب

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی

به نام آن مهربان 
سلام ....
دو خط موازی زائيده شدند .
                            پسركی در كلاس درس، آنها را روی كاغذ كشيد
 دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
                                    و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يكديگر را در سينه جای دادند .
         خط اولی گفت :
ما ميتونيم زندگی خوبی داشته باشيم .
                                                     و خط دومی از هيجان لرزيد .
خط اولی گفت میتونیم خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . 
              من روزها كار ميكنم  ، میرم خط  كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .
خط دومی گفت :
           من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك پارك كوچك و خلوت .
خط اولی گفت :
                 چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهيم داشت !!!
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تكرار كردند :
                دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند

 
                                              دو خط موازی لرزيدند .
به هم ديگر نگاه كردند .
        و خط دومی زد زير گريه
خط اولی گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهی پيدا ميشه .
خط دومی گفت شنيدی كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هيچ راهی وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمی رسيم و دوباره زد زير گريه
خط اولی گفت : نبايد نااميد شد .
ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسی پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.
خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
    از صحراهای سوزان ...
              از كوهای بلند ...
                  از دره های عميق ...
                      از درياها ...
                         از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادی را ملاقات كردند .
رياضی دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .
فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشی بنام فيزيك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاری ساخته نيست ، دردتان بی درمان است .
شيمی دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روی زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان . دنيا كن فيكون می شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم می كنند نظام دنيا از هم می پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است.
            و بالاخره به كودكی رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :
                   شما به هم می رسيد
                       نه در دنيای واقعيات!!!
                           آن را در دنيای ديگری جستجو كنيد!
  دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل می گرفت .
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : اين بی معنيست .
  خط دومی گفت : چی بی معنيست ؟ 
     خط اولی گفت : اين كه به هم برسيم .
        خط دومی گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی ميكرد .
خط اولی گفت : بيا وارد آن بوم نقاشی شويم و از اين آوارگی نجات پيدا كنيم .
     خط دومی گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون می آمديم
          خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد !
و آنها دو ريل قطاری شدند كه از دشتی می گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين می رفت، سر دو خط موازی،
 عاشقانه
 به هم می رسيد!

منبع : وبلاگ بیای تو حال میکنی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 17:28

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] ميخوام بهش بگم اما...

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 19:18

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  

Desigened by Ahad ------------------------------------------------------------------------- Copyright ©  2006 Oskupnu.com