یکی بود یکی نبود غیر از خدا یه دخترک بود که داشت تو جنگل راه میرفت.این دختره همین جور که داشت تو جنگل چشمش به یه باغ بزرگ خورد که درش باز بود.کنجکاوی دختر برای رفتن به داخل باغ زیاد شد تا بالاخره دختر رفت داخل باغ تا سرکی بکشه.دخترک رفت داخل باغ و از تعجب داشت شاخ در می آورد.یه باغ خوشکل درست شبیه بهشت.دخترک کنجکاو تر شد و خواست ببینه آیا تو این باغ به این بزرگی کسی هست یا نه؟
برای همین شروع کرد به فریاد زدن.هرچی فریاد زد کسی جواب نداد .دخترک وارد خونه ای که وسط باغ قرار داشت شدو باز شروع کرد به فریاد زدن ولی بازم صدایی نیومد.دخترک اتاق به اتاق شروع کرد به گشتن.دخترک اتاقارو گشت و گشت تا به اتاق هفتم رسید.وقتی در رو باز کرد ناخود آگاه دستش شروع به لرزیدن کرد.ضربان قلبش تند تر از همیشه شروع به زدن کرد.چشماش از حیرت بسته نمی شد.توی اتاق پسری روی تخت خوابیده بود به خوشکلیه فرشته های آسمون. دخترک با لرزش صدا شروع به صدا زدن پسر کرد اما هرچی صدا زد هیچ عکس العملی از پسر ندید.به پسر نزدیک شد باز هم شروع به صدا زدن کرد اما باز هم جوابی از پسر نشنید.
ناگهان چشم دخترک به برگه ای که بالای سر پسر بود افتاد.سراسیمه برگه رو برداشت و شروع به خوندن برگه کرد.توی برگه نوشته شده بود که برای زنده شدن این پسرو نجات دادن پسر از این بلا باید ۴۰شبانه روز پشت سر هم بالای سر پسر قرآن ودعا خوند و روز چهلم هرکس چشم های پسر رو باز کنه پسراز مریضی نجات پیدا می کنه وبا کسی که بالای تختش باشه عروسی می کنه..دخترک که با همون نگاه اول عاشق پسر شده بود باخودش عهد بست که برای سلامتی پسر ۴۰شبانه روز دعا و قرآن بخونه..دخترک شروع کرد به خوندن دعا وقرآن برای سلامتی پسر.دخترک سی وپنج روز بالای سر پسر بدون حتی یک روز خوابیدن دعا و قرآن خوند.دخترک می خواست بخوابه ولی نمی تونست چون می دونست که برای سلامتی پسر باید چهل روز پشت سر هم دعا بخونه برای همین از خوابیدن منصرف می شد.
دخترک سی وهفت روز عاشقانه برای پسر دعا خوند وبرای سلامتیه عشقش روز شماری می کرد.روز سی و هفتم دخترک بد جوری خوابش می اومد از قضا بیرون از باغ گروه کولی ها در حرکت بودند که دخترک مادر کولی هارو صدا زد و از اون خواست که یکی از دختراشو مدتی برای کنیزی به او بده.
مادر کولیها هم در قباله مقداری پول قبول کرد که یکی از دختراشو برای کنیزی به او بده.دخترک کنیز رو به خونه آورد تا برای درست کردن غذا به اون کمک کنه.دخترک مدتی شروع به کمک کردن تا وقتی که به دعا خوندن دخترک توی اتاق مشکوک شد.از شانس بد دخترک برگه ای که بالای سر پسر بودبه دست دختر کولی افناد.کولی پس از خوندن برگه خواست که پسر رو ببینه .کولی از لای در موفق شد پسر رو ببینه ..کولی باورش نمی شد .اون پسر:پسر پادشاه بود که مدتی قبل گم شده بودو پادشاه برای پیدا کردن اون جایزه بزرگی تعیین کرده بود.
کولی با فهمیدن ماجرا تصمیم گرفت که در آخرین لحظه چشم پسر رو باز کنه و با پسر پادشاه عروسی کنه.دخترکه بیچاره بدونه اینکه از این ماجرا خبر داشته باشه هنوزم برای سلامتی پسر دعا می خوند..از شانس بد دخترک درست چند لحظه قبل از اینکه روز چهلم تموم بشه یه لحظه خواب به چشمای دخترک چیره شد ودختر کولی که منتظره چنین فرصتی بود از فرصت استفاده کرد و چشمای پسر رو باز کرد.پسر بیدار شدو ماجرا رو از دختر کولی پرسید و کولی تمام ماجرا رو برعکس تعریف کرد و به دروغ گفت که من چهل شبانه روز برای سلامتی تو دعا خوندم و به دروغ گفت که این دخترک رو هم به کنیزی گرفتم تا راحت تر برات دعا بخونم.وقتی دخترک از خواب بیدار شدو ماجرارو فهمید از شدت غصه و ناراحتی که چرا چند لحظه هم نتونست صبر کنه تا به عشقش برسه هیچ صحبتی نکرد و خاموش شد.
پس از مدتی پسر پادشاه و کولی بزرگترین جشن عروسی رو برگذار کردن و دخترک رو هم برای کنیزی به قصر پادشاهی خودشون بردند.. چند سال از این ماجرا گذشت و دخترک با حسرت به زندگی عشقش نگاه می کرد و هیچ چیزی نمی گفتد تا اینکه پسر پادشاه برای سفر به شهری آماده می شد .پسر پادشاه قبل از سفر به دخترک گفت که موقع برگشتن سوغاتی چی برات بخرم.دخترک در حالی که با حسرت پسر رو نگاه می کرد آدرس مغازه ای رو تو اون شهر داد و به پسر گفت که از اون مغازه براش سنگی بخره که مشخصات مخصوصی داشت.
پسر رفت به آدرسی که دخترک داده بود تا سنگی رو که می خواست براش بخره.فروشنده به پسر پادشاه گفت که این سنگ اسمش سنگ صبوره و اونی که این سنگ رو از تو خواسته کسیست که درد دل زیاد داره وبه محض دیدن این سنگ تمام درد دلهاشو به این سنگ میگه حتی راز هایی که تا به حال به هیچ کس نگفته.پسر پادشاه سنگ رو خرید و برای دخترک آوورد و یواشکی شروع کرد به گوش دادن درد دل دخترک که داشت برای سنگ صبور می گفت.دخترک از عشق پاکش به پسر پادشاه و دروغ هشیی که کولی به پسر پادشاه گفته بود برای سنگ صبور گفت.از عشقش به پسر پادشاه و از اینکه موقعی که برای پسر دعا میخوند از شاهزاده بودن پسر خبر نداشت واز نامردی که کولی در حق او کرده بود برای سنگ صبور گفت.پسر پادشاه که تمام حرفای دخترک رو شنیده بود دستور داد موهای کولی رو به اسب ببندند وتوی شهر بچرخوننش.بعد هم دستور داد یه عروسی که عروس خانومش دخترکه قصه ما و دامادش هم خودش(پسر پادشاه)باشه ترتیب بدن.
موفق باشید همتون و امیدوارم هم سنگ صبور داشته باشید و هم خودتون سنگ صبور برای دیگران باشید.