تبليغاتX
دانشجویان پیام نور اسکو


این سایت مربوط به دانشجویان دانشگاه پیام نور است و هیچ ارتباطی به دانشگاه ندارد

 

 آرشیو موضوعی

طنز
علمی
آموزشی
سرگرمی
مذهبی
خبر
عاشقانه
بیقراری ها
کارت پستال
همینجوری
مرتبط با تاپیک
پیام نور

 آرشیو تاریخی

 پیوندها

 دیده ها

   RSS

 ] داستان سنگه صبور

 موضوع:

نویسنده: بهزادی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا یه دخترک بود که داشت تو جنگل راه میرفت.این دختره همین جور که داشت تو جنگل چشمش به یه باغ بزرگ خورد که درش باز بود.کنجکاوی دختر برای رفتن به داخل باغ زیاد شد تا بالاخره دختر رفت داخل باغ تا سرکی بکشه.دخترک رفت داخل باغ و از تعجب داشت شاخ در می آورد.یه باغ خوشکل درست شبیه بهشت.دخترک کنجکاو تر شد و خواست ببینه آیا تو این باغ به این بزرگی کسی هست یا نه؟

برای همین شروع کرد به فریاد زدن.هرچی فریاد زد کسی جواب نداد .دخترک وارد خونه ای که وسط باغ قرار داشت شدو باز شروع کرد به فریاد زدن ولی بازم صدایی نیومد.دخترک اتاق به اتاق شروع کرد به گشتن.دخترک اتاقارو گشت و گشت تا به اتاق هفتم رسید.وقتی در رو باز کرد ناخود آگاه دستش شروع به لرزیدن کرد.ضربان قلبش تند تر از همیشه شروع به زدن کرد.چشماش از حیرت بسته نمی شد.توی اتاق پسری روی تخت خوابیده بود به خوشکلیه فرشته های آسمون. دخترک با لرزش صدا شروع به صدا زدن پسر کرد اما هرچی صدا زد هیچ عکس العملی از پسر ندید.به پسر نزدیک شد باز هم شروع به صدا زدن کرد اما باز هم جوابی از پسر نشنید.

ناگهان چشم دخترک به برگه ای که بالای سر پسر بود افتاد.سراسیمه برگه رو برداشت و شروع به خوندن برگه کرد.توی برگه نوشته شده بود که برای زنده شدن این پسرو نجات دادن پسر از این بلا باید ۴۰شبانه روز پشت سر هم بالای سر پسر قرآن ودعا خوند و روز چهلم هرکس چشم های پسر رو باز کنه پسراز مریضی نجات پیدا می کنه وبا کسی که بالای تختش باشه عروسی می کنه..دخترک که با همون نگاه اول عاشق پسر شده بود باخودش عهد بست که برای سلامتی پسر ۴۰شبانه روز دعا و قرآن بخونه..دخترک شروع کرد به خوندن دعا وقرآن برای سلامتی پسر.دخترک سی وپنج روز بالای سر پسر بدون حتی یک روز خوابیدن دعا و قرآن خوند.دخترک می خواست بخوابه ولی نمی تونست چون می دونست که برای سلامتی پسر باید چهل روز پشت سر هم دعا بخونه برای همین از خوابیدن منصرف می شد.

دخترک سی وهفت روز عاشقانه برای پسر دعا خوند وبرای سلامتیه عشقش روز شماری می کرد.روز سی و هفتم دخترک بد جوری خوابش می اومد از قضا بیرون از باغ گروه کولی ها در حرکت بودند که دخترک مادر کولی هارو صدا زد و از اون خواست که یکی از دختراشو مدتی برای کنیزی به او بده.

مادر کولیها هم در قباله مقداری پول قبول کرد که یکی از دختراشو برای کنیزی به او بده.دخترک کنیز رو به خونه آورد تا برای درست کردن غذا به اون کمک کنه.دخترک مدتی شروع به کمک کردن تا وقتی که به دعا خوندن دخترک توی اتاق مشکوک شد.از شانس بد دخترک برگه ای که بالای سر پسر بودبه دست دختر کولی افناد.کولی پس از خوندن برگه خواست که پسر رو ببینه .کولی از لای در موفق شد پسر رو ببینه ..کولی باورش نمی شد .اون پسر:پسر پادشاه بود که مدتی قبل گم شده بودو پادشاه برای پیدا کردن اون جایزه بزرگی تعیین کرده بود.

کولی با فهمیدن ماجرا تصمیم گرفت که در آخرین لحظه چشم پسر رو باز کنه و با پسر پادشاه عروسی کنه.دخترکه بیچاره بدونه اینکه از این ماجرا خبر داشته باشه هنوزم برای سلامتی پسر دعا می خوند..از شانس بد دخترک درست چند لحظه قبل از اینکه روز چهلم تموم بشه یه لحظه خواب به چشمای دخترک چیره شد ودختر کولی که منتظره چنین فرصتی بود از فرصت استفاده کرد و چشمای پسر رو باز کرد.پسر بیدار شدو ماجرا رو از دختر کولی پرسید و کولی تمام ماجرا رو برعکس تعریف کرد و به دروغ گفت که من چهل شبانه روز برای سلامتی تو دعا خوندم و به دروغ گفت که این دخترک رو هم به کنیزی گرفتم تا راحت تر برات دعا بخونم.وقتی دخترک از خواب بیدار شدو ماجرارو فهمید از شدت غصه و ناراحتی که چرا چند لحظه هم نتونست صبر کنه تا به عشقش برسه هیچ صحبتی نکرد و خاموش شد.

پس از مدتی پسر پادشاه و کولی بزرگترین جشن عروسی رو برگذار کردن و دخترک رو هم برای کنیزی به قصر پادشاهی خودشون بردند.. چند سال از این ماجرا گذشت و دخترک با حسرت به زندگی عشقش نگاه می کرد و هیچ چیزی نمی گفتد تا اینکه پسر پادشاه برای سفر به شهری آماده می شد .پسر پادشاه قبل از سفر به دخترک گفت که موقع برگشتن سوغاتی چی برات بخرم.دخترک در حالی که با حسرت پسر رو نگاه می کرد آدرس مغازه ای رو تو اون شهر داد و به پسر گفت که از اون مغازه براش سنگی بخره که مشخصات مخصوصی داشت.

پسر رفت به آدرسی که دخترک داده بود تا سنگی رو که می خواست براش بخره.فروشنده به پسر پادشاه گفت که این سنگ اسمش سنگ صبوره و اونی که این سنگ رو از تو خواسته کسیست که درد دل زیاد داره وبه محض دیدن این سنگ تمام درد دلهاشو به این سنگ میگه حتی راز هایی که تا به حال به هیچ کس نگفته.پسر پادشاه سنگ رو خرید و برای دخترک آوورد و یواشکی شروع کرد به گوش دادن درد دل دخترک که داشت برای سنگ صبور می گفت.دخترک از عشق پاکش به پسر پادشاه و دروغ هشیی که کولی به پسر پادشاه گفته بود برای سنگ صبور گفت.از عشقش به پسر پادشاه و از اینکه موقعی که برای پسر دعا میخوند از شاهزاده بودن پسر خبر نداشت واز نامردی که کولی در حق او کرده بود برای سنگ صبور گفت.پسر پادشاه که تمام حرفای دخترک رو شنیده بود دستور داد موهای کولی رو به اسب ببندند وتوی شهر بچرخوننش.بعد هم دستور داد یه عروسی که عروس خانومش دخترکه قصه ما و دامادش هم خودش(پسر پادشاه)باشه ترتیب بدن. 

موفق باشید همتون و امیدوارم هم سنگ صبور داشته باشید و هم خودتون سنگ صبور برای دیگران باشید.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 18:46

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] نی نی کوچولو

 موضوع: مذهبی

نویسنده: کاظمی
نی نی کوچولو

مدت زيادي از تولد برادر علی كوچولو نگذشته بود . علی مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .

پدر و مادر مي ترسيدند علی هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار علی هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

علی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها علی كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
منبع: علیوارم

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:27

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] همینجوری

 موضوع: همینجوری

نویسنده: جباری

 

با سلام!

   امروز هرچقدر خواستم درس بخونم نتونستم (راستش وقتی کتابرو باز می کردم بخونم خوابم می گرفت) گفتم سری به وبلاگ بزنم و یک سری مطالبی بنویسم که امیدوارم خوشتان بیاد.

اول اینکه :

   به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است .

دوم اینکه :

   حوا از آدم می پرسه که منو دوست داری ؟

   آدم جواب می ده : مگه چاره دیگه ای هم دارم!

و آخر اینکه:

 " يراكرس متشون يسراف نزن روز يرايم راشف تدوخ هب يراد يليخ منكيم ساسحا " 

البته یادم رفت بگم که متن بالایی رو از آخر به اول بخونین .

(البته متذکر شوم که من در نوشته قبلیم گفته بودم که ممکن است که به وبلاگ سر نزنم.)

نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:57

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] تصحیح

 موضوع: همینجوری

نویسنده: خدابخش
سلام .امیدوارم که هیچ کدومتون مثل بنده وسط امتحانها سرما نخورده باشید.

این متن پائینی هست.می خواستم یه کم توضیح دربارش بدم .در واقع بحث این نیست که پدر اون پسر خوش شانس کارش درست بوده یا نه بلکه منظور این بود که به همه ی چیزهایی که در ذهن ما بسیار دور اند و رسیدن به اونها برامون بعید به نظر می رسه می تونیم برسیم.مثلا پسره تو خواب هم نمی دید که داماد بیل گیتس بشه یا قائم مقام بانک جهانی ولی وقتی قطعه ها کنار هم چیده شدند محال ممکن شد.هدف متن این بود که برای رسیدن به هر قله ای یه مسیر وجود داره فقط باید اون مسیر رو پیدا کرد.چون اینجا برای مثال بیل گیتس و بانک جهانی و ازدواج مصلحتی استفاده شده این مسیر کلاه برداری به نظر می رسه ولی اگر هدف ترمیم کردن یه دل شکسته باشه چی؟

موفق باشید.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 18:8

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] خواستن=توانستن

 موضوع: همینجوری

نویسنده: خدابخش
پدر:می خواهم با دختری به خواست من ازدواج کنی.

پسر:نه پدر .من دوست دارم خودم همسرم را انتخاب کنم.

پدر:اما دختری که من برای تو انتخاب کردم دختر بیل گیتس است.

پسر:اوه. که اینطور.باشه قبول.

پدر نزد بیل گیتس می رود...

پدر:برای دخترت شوهری سراغ دارم.

بیل گیتس:اما برای دختر من خیلی زود است.

پدر:اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است.

بیل گیتس:اگر اینطور باشد قبول است.

پدر نزد مدیر عامل بانک جهانی می رود...

پدر:جوان لایقی برای پست قائم مقامی سراغ دارم.

مدیر:نه من به قدر کافی معاون دارم.

پدر:ولی این مرد جوان داماد بیل گیتس است.

مدیر:واقعا؟اگر اینطور است  قبول می کنم.

                 و به این ترتیب معامله انجام می شود.

نتیجه اخلاقی:حتی اگر چیزی هم نداشته باشی می توانی به خواسته هایت برسی

فقط باید مسیر درست را انتخاب کرد.

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:54

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ]

 موضوع: بیقراری ها

نویسنده: کاظمی

يادش به خير، دغدغه بچگي هام اين بود که مامان مي خواد شب به من ديکته بگه .

يادش به خير، دغدغه بچگي هام اين بود که بعداز ظهر موقع فوتبال دروازه بان نباشم .

يادش به خير، دغدغه بچگي هام اين بود که بايد دفتر مشقم رو خط کشي کنم .

يادش به خير، دغدغه بچگي هام اين بود که موقع زنجير زدن براي امام حسين .من رو آخر صف توي بجه ها نزارن .

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:35

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] عشق پاک و بی رنگ

 موضوع: عاشقانه

نویسنده: کاظمی
...د لم گرفته از این روزها، دلم تنگ است ... میـان ما و رسیدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشایش چنـدین دریچه کافــی نیست ...

هـزار عرصه برای پریـــدنم تنگ است... اسیــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است...

چگونه سر کنـد اینـجا ترانه ی خود را ... دلی که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ی فریاد در دلـم جوشید ... چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است...

مـرا به زاویه ی بـاغ عشق مهمان کـن ... در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است... 

منبع: عیلوارم

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:4

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] عیدتون مبارک (پس پس )

 موضوع:

نویسنده: جباری

به نام خدا

  با سلام

   بنده هم به نوبه خود این عید فرخنده و مبارک رو خدمت شما تبریک و تهنیت عرض می نمایم و امیدوارم که روز خوبی را سپری کرده باشید.

   چندی قبل آقای کاظمی یکمطلب نوشته بودند با عنوان قوانین وب لاگ که من هم خواستم به این قوانین احترام گذاشته و اعلام کنم که :

   اولا اعتبار کارت اینترنتم داره تموم می شه و ثانیا امتحانات هم یواش بواش داره می رسه بهمین خاطرممکنه که من مدتی نتونم مطلبی بنویسم بهمین خاطر از شما بخصوص از مدیریت وبلاگ عذر خواهی می کنم.

   گذشته از این مطالب بهتره بدونین که وقتی این مطلب رو می نویسم اصلا احوالات درست و حسابی ندارم چون بعضی از اشخاص احساس می کنند که اگه اونها نباشند آدم و عالم به هم می خورد در صورتی که از قدیم گفتند :این نشد یک کس دیگه .(درسته قدیمیا این رو گفتن ولی به این راحتیا هم نیست دیگه!) بهتره از این بیشتر ادامه ندهم .

تا بعد!

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 17:47

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] عیدتون مبارک (پیش پیش)

 موضوع: کارت پستال

نویسنده: کاظمی

عیدتون مبارک

نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:14

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] باز جمعه ای دیگر

 موضوع: بیقراری ها

نویسنده: مختاری

آسمان گرفته ،زمین به لرزه در آمده . رودها خروشان است ، بر موج دریا نشانه ای از انتظار تواست درختان از نیامدنت سر به زیر افکنده اند گل ها پرپر شده اند

چشمها گریان است ،نگاه ها به راه و دست ها رو به آسمان ،دل ها پر شده از نور تو و قلب ها سر شار از عشق توست

 شب بوها ، منتظر دستان مهربانت هستند . نرگس ها ؛ منتظر مهربانی چشمانت ؛ لاله ها منتظر ترانه لب هایت و قلب ها منتظر رسیدنت .

 بیا و قلب های سوخته ما را تسکین بده ،بیا که قشنگ ترین گل های ارغوانی را از بوته کوچک قلبم خواهم چید و در زیر پایت خواهم ریخت بیا بیا ...

نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:30

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] می توان ...

 موضوع: همینجوری

نویسنده: مختاری

     

      می توان جاری شد و از خود گذشت

                                           پاکباز و رازدار

                                                               هم بعض صدها سینه شد

            می توان چون کودکان بی کینه بود

                                           مهربان و صاف و زلال

                                                                     صاحب جان و دلی زرینه بود

                                                                                                      می شود پایان خوب قصه ها 

                                                                                                         می توان آرامش آدینه بود

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21:25

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] عشق واقعی

 موضوع: طنز

نویسنده: کاظمی

عشق واقعی

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 21:19

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] sms

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: مختاری

دیدیم وبلاگ تو mood امتحاناته گفتیم یه صفایی بهش بدیم یه چند تا sms که امیدوارم خوش تون بیاد

   اگر کسی دستت را گرفت و دلت لرزید عجله نکن شاید بابا برقی باشه

   طرفه ریش بزی می ذاره گرگه می خوردش

  ۱تای من ،  2ست دارم ،  3تاره شبهای من ،   4ره ی من ،  5 ی آفتابم ،  6ی عمرم ،  7 و 8 بار گفتم ،  9کرتم ، 10مت گرم

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:27

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] کی می ره این همه راه رو
نویسنده: مختاری

می بینم که امتحان آمار خوش گذشته ، ما که اون روز تو mood امتحان نبودیم ولی حیف از دستمون در رفت ، ولی همه رفتن تو بحر امتحانات اونم از نوع بدجوریش ، این استاد ها هم که آخر ترمی هم با این امتحانهای میان ترمی دست از سرمون بر نمی دارن ولی واسه بعضی ها بد نشده ، ما که یه امتحان میان ترم دادیم واسه هفت پشتومن بسه

آخه می دونید چیه ما با یکی از استادهای fresh ،که تو جلسه اول تقریبا 90 % از کلاس اون درس رو حذف کردن ، یک از درس ها را می کذروندیم که از قضای روزگا ر قصد گرفتن امتحان میان ترم در اواسط ترم نمود ما هم با تمام تبحرمان در cancel کردن امتحان نتونستیم لغوش کنیم و واسه اینکه جلوش کم نیاریم رفتیم و امتحان رو در حین ناباوری نوشتیم و در حین نا باوری هم بیشتر کلاس به خاطر سوالات چپندر کیچی شان نمره قابل قبولی نیاوردن و تصمیم بر آن شد تا آن نمره ها را با تمام جدیت به عنوان نمره میان ترممان بدهند و این شد درس عبرتی برای ما تا دیگر از این کارهای بچه گانه انجام ندهیم . همینطور برای ما ترم بالایها افت کلاس داره واسه یه امتحان میان ترم این همه راه رو بریم وبرگردیم اونم تو این برف و یخبدان !

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:6

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] friend

 موضوع:

نویسنده: مختاری

 

friend is one of the nicest things

you can have , and one of the best things

you can be ,and a friend is a living treasure

and if you have one , you have one of the most valuable gifts in life

so try to know and keep them

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 20:46

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] امتحان

 موضوع: بیقراری ها

نویسنده: جباری

به نام خدا

با سلام

  هفته پیش روز جمعه ما امتحان آمار داشتیم که همانطور که می دانید استاد این درس خانم حسنی هستند که به نظر من استاد خوبی هستند هنگام امتحان ایشون سوالات را به ما دادند و گفتند که در یکجایی کار دارند و باید بروند به همین خاطر از ما قول گرفتند که تقلب نکنیم و به ما اعتماد کردند و یک شرطی هم برای ما گذاشتند که فقط کسانی ورقه شان را بدهند که مطمئنند بالای ۱۴ می گیرند.

  وقتی ایشون رفتند بعد از مدتی که همه ساکت بودند یواش یواش صداها در اومد الان شاید شما فکر کنید خوب دیگه مراقب نیست و ... . ولی اینطور نبود ما بچه ها دوتا دوتا یا بیشتر به مشورت درباره جواب سوالها پرداختیم و درباره سوالها بحث می کردیم و هر کس نظر خودش رو می گفت و در آخر به یک جمعبندی می رسیدیم و همه اون جواب رو می نوشتیم و در فکر می کنم یک سوال هم غلط از آب در اومد (البته شاید درست بوده) .

  وخود من در این امتحان تقریبا سه تا چهار مسئله رو به خوبی یاد گرفتم و اکثر بچه ها هم به نظر من این عقیده رو دارند و در آخر به خاطر اعتماد استاد به ماها تصمیم گرفتیم که هیچکدوممون ورقه ها رو تحویل ندیم (البته من نمی دونم همه این کار رو کردند یا نه ولی انشاالله که اینجوری بده) .

  هدف من از بیان این راز این بود که : مگر هدف ما یادگیری دانشجو نیست خوب این هم یک روش یادگیری است .البته نیازمند شرایط زیادی است که من امیدوارم یک روزی ... .  

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:51

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ]

 موضوع: همینجوری

نویسنده: بهزادی

ای اسمان!اگر باران نمی دهی رنجابه نیز نبار.

ای زمین !چنانچه گُل نمی رویانی خار بر ما نران.

ای دریا!حال که امواجت روحنوازدلهای خسته نیست جانهای بی پناه را به قربانگاه مبر.

ای افتاب !اکنون که انرژی را به عدالت نمیرسانی ازارمان نده.

ای ماه!اکنون که شب تارم را روشن نمیکنی وحشتم نیفزای.

ای تقویم !برگهایت برایم بشارت ندارد.

ای تاریخ!معبرت تلخ و جانسوز است .

ای زمان !نامردان بر سر و صورت گرفتاران عصر شلاّق می زنی.

ای ساعت!عقربه ات عقربی بر جانهای بی رمق است.

ای خدا میزبان زیبای خانه ی گِلی من ،عارضم به در گاهت روگردان از خلقتم را گرامی داشتی تقدیرم را نیز از افات وبلیّات خلاصی ده .

امین یا رب الالمین ... .

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 2:8

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] یک ترم رفت
نویسنده: کاظمی
اي كه يك ترم رفت و در خوابي

فرصت درس خواندن كه نداري

همتي  بنما  در  اين  چند  روز 

كوه   امتحان  را  تو   بر داري

من هر چی فکر کردم دیدم مغزم نمی کشه یه چیزی در مورد امتحان بنویسم گفتم از وب لاگهای همسایه کش بریم این شعر رو پیدا کردم امیدوارم خوشتون بیاد (من که خوشم نیومد)

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:15

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ]

 موضوع: عاشقانه

نویسنده: بهزادی

 

 

 

 

 

نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 2:20

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] یخ زده

 موضوع: پیام نور

نویسنده: خدابخش
دیروز تو اخبار اعلام کردن از سفرهای غیر ضروری پرهیز کنید.ما هم صبح کله سحر تو اون یخ بندون زدیم بیرون .آخه به خیال خودمون امتحان میان ترم داشتیم.ضروری ضروری بود.چقدر هوا سرد بود خودتون می دونید لازم نیست من بگم انگشتهای دست و پاهامون یخ کرده بود.صبح اون موقع راننده های تاکسی تو اون هوا دیوونه که نبودند بیان مسافر کشی.نصف راه رو پیاده نصف راه رو با تاکسی بقیه اش هم با مینی بوس. خلاصه رسیدیم دانشگاه.جاتون خالی کنار بخاری ها جا برای سوزن انداختن نبود.رفته بودیم که امتحان بدیم ولی ...... اون جلسه شبیه همه چیز بود غیر امتحان.

حالا فرض اینکه وقتمون بی ارزشه خوابمون پولمون بی ارزشه.جونمون چی؟اون هم بی ارزشه؟شاید.!!!

نمی دونم چرا تقی به توقی همه دانشگاها تعطیل می شن فقط اسکو که جزو مناطق کوهستانی و نصف بیشتر سال سردترین شهر استان باید ما ها که دانشجوهاشیم برای هیچ چی (هیچ چی ها!)بریم دانشگاه.

نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 15:8

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] اگه...

 موضوع: بیقراری ها

نویسنده: پوررضا

اگه آسمان دلت ابری وسیاهِ

 اگر هوای زندگیت سنگین تراز سرب ِ

 اگر همه راه های زندگیت به بن بست می رسند

  اگر سیاهی ها بر روشنایی ها غلبه کردن ، اگه باورهایت رنگ تردید گرفتن

  اگر فکر می کنی دنیا بدون تو هیچ فرقی با بودن تو نمی کنه

 اگه از زندگی جز غصه هاش چیز دیگری نصیب تو نشده ، اگر ...

یه لحظه صبر کن ، یه نفس عمیق بکش ، این جسم و این فرصت زندگی مال تو هست ، کمی تامل کن دنیا مال تو هست .

نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:44

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ]
نویسنده: بهزادی

وای امتحان

همیشه من این لولو خورخوره را به جای امتحان می بینم.حقیقتش از امتحان خیلی می ترسم.شب امتحان توی خواب می بینم که پاهاشو پیچیده دوره گردنم میگه جواب سوالها رو می گی یا خفت کنم.راستش از وقتی وارد دانشگاه شدم این لولو چاقتر شده، پرسیدم شما چرا این همه چاق شدید ،گفت آخه کتابهاتون خیلی چاقه، من هم خوردم و چاق شدم. من چی کنم از دست این لولو ........یکی منو نجات بده.

از شوخی گذشته به نظر من وجود امتحان یک عامل برای استرس هست و تقریبا همه، موقعی که امتحان  می دهند اضطراب تمام وجودشان را می گیره.من که خودم شخصا از امتحان می ترسم.از خودش نه ،بلکه از عاقبتش،چون اگه قبول شدی که هیچ،اگه نشدی کلی عقب می مونی. خودتون قضاوت کنید اگه امتحان مهمی نباشه باز هم استرس دارید ،مسلما نه.پس قبول کنید که همه از عاقبتش می ترسن نه از خود امتحان.

با این سوالهایی که به ما میدن،وقتی ورقه  را می گیری هول برت می داره،ای خدا اینها از کجا اومده؟شروع می کنی به اونی که سوالها رو داده زیره لب بد و بیرا میگی.(اخه مگه خودت دانشجو نبودی ،اینا چیه...و کلی حرفای دیگه) .

وای... وقتی از امتحان برگشتی خونه یه جای دنج پیدا می کنی و چند ساعتی می خوابی به به به...کی میرسه این ساعتها که چند ساعتی بخوابیم. افسوس من 3 روز پشت سر هم امتحان دارم ،عیب نداره روز چهارم عوضه این سه روز کلی می خوابم و بعد از اینکه بیدار شدم حالتونو می پرسم چون من از همه زودتر امتحانم تموم میشه اخه 12 واحدی هستم....

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:2

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] در تنگ نای امتحانات
نویسنده: مختاری

یواش یواش داریم به موعد امتحانات نزدیک می شیم . همه کتابها رو از قفسه ها برمی دارن و گردگیری می کنن دیگه تو کتابخونه جای سوزن انداختن هم پیدا نمی شه همه سر یه جای خالی سر و کله می شکنن . از دیدن بعضی ها تو کتابخونه تعجب می کنی ولی بعدش یادت می یاد که آره دانشجوست .

 سخترین و طاقت فرسا ترین لحظات دانشجویی و سختر هم می شه اگه ، در طول ترم لای کتابها رو وا نکرده باشی و از تمام کلاس ها به علل گوناگونی از قبیل مفید نبودنشون در رفته باشی و علل خصوص پیام نوری باشی و مجبوری از ب تا ن کتاب رو بخونی .

 برخلاف بقیه روزها که تا لنگه ظهر می خوابیدی قبل از آفتاب پا می شی. یه کتاب چند صد صفحه ای ، بهتت می زنه ولی بعدش جرات پیدا می کنی و ورق اش می زنی . ساعت عین فرفره می چرخه و هر چه قدر که سریع می خونی باز هم کم می یاری ، این سوال رو حدف می کنی اون سوال رو، این صفحه رو، اون صفحه روو آخرش کل کتاب رو حذف می کنی و بی خیال می شی .

 شب اومده و تو هم هیچ چی بارت نیست ،فرداش هم که امتحان داری راه حل تازه از مغزت خطور میکنه می خوایی یه کم بخوابی شاید یه الهام غیبی شد و فرجی حاصل بشه ، با یه خروار فکر می خوایی بخوابی مگه می شه ،ساعت هم خسته شده دیگه ثانیه ها هم نای راه رفتن هم ندارن خلاصه با هزار مکافات خوتو به خواب می زنی . از بس از صبح تا حالا فکرهای جور واجور کردی تو خواب می بینی یه کتاب بزرگ داره عین یه لولو خور خوره دنبالت می کنه که بخورتت تو هم فرار می کنی وقتی میخواد گازت بگیره از خواب می پری . نه اینکه تونستی بخوابی نه هم چیزی الهام شده ، به زمین و زمان بد وبی را می گی .

فرداش می شه و می ری سر جلسه امتحان ،سوالات و که می بینی شک برت می داره هیچ کدوم برات آشنا نیست ولی ترفند های امتحانی یادت میاد و یه کم از این همسایه یه کم از اون همسایه و یه کم هم با پاچه خواری استاد یه جوری گلیمتو از آب می کش بیرون

ولی از این به بعد دیگه تصمیم می گیری که همه درسها رو از اول ترم شروع کنی و لی کو گوش شنوا . خداییش بعد از امتحان یه پرس خواب مشدی می چسبه ها

نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:28

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] flower-pots

 موضوع:

نویسنده: مختاری

The

moments & minutes

hours and days

weeks

months

years

of

our

lives

are like flower-pots

They may be left empty

may be filled with dirt

may be planted with

:all sorts of flowers

tulips,daffodils

sweet-smelling roses

and narcissues

how beautiful are the flower-pots with

!spring flowers

banan sadeghian

نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 21:27

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] ادمها مثل کتابند......

 موضوع: طنز

نویسنده: بهزادی

آدمها مثل کتابها هستند.

بعضی از آدمها جلد زرکوب دارند.بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی از آدمها ترجمه شده اند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی از ادمها فتوکپی آدمها دیگرند.

بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدمها تیتر دارند.فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند:

حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

                       بعضی از آدمها قیمت روی جلد دارند.بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی ازآدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی از آدمها را باید جلد گرفت،بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت،بعضی از آدمها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.

بعضی از ادمها نمایشنامه اندو در چند پرده نوشته می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول و سرگرمی دارندو بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.

بعضی از ادمها خط خوردگی دارند و بعضی از آدمها غلط چاپی دارند.

نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:44

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] هزیانهای امتحانی
نویسنده: خدابخش
عده ای از جمله من معتقدند که محک متعلم به سبک کنونی روش صحیحی نیست چرا که در این روش دانشجو سعی در ارتقا سطح نمرات خود دارد حال به هر طریقی که ممکن باشد.حفظ کردن یا یادگیری فشرده در عرض حداکثر یک هفته روشی است که اینجانبان(دانش آموزان و دانشجویان ایرانی) در فصول امتحان استفاده می کنیم.ولی آیا به نظر شما این یادگیری فایده ای هم دارد؟یا اصلا یادگیری است؟

من با نفس امتحان مخالف نیستم ولی معتقدم که روش صحیح نیست. کلا در نظام آموزشی ما فقط بر یادگیری تکیه می شود آن هم از نوع فررارش.درسها را یکباره در مغزمان می چپانیم و فقط سر امتحان به یاد می آوریم(آن هم اگر بیاوریم!)و دو روز بعد از امتحان فراموش می کنیم.ولی خوب چه می شود کرد در این کشور فرصتی برای تثبیت آموخته ها وجود ندارد.

شرمنده!من تحت فشار امتحان قرار دارم و نمی دانم که ...

نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 13:9

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  

Desigened by Ahad ------------------------------------------------------------------------- Copyright ©  2006 Oskupnu.com