هر صبح جمعه بر ساحل انتظار می نشینم
و پنجره قلبم را رو به سوی کعبه دل ها می گشایم
و در حسرت یک نگاه می مانم .
نگاهی که بوی یاس می دهد
در کلبه سبز تنهایی ام . نماز سکوت می خوانم
و قنوت عشق می گیرم
و به امید فردایی روشن ،سیاهی شب را به روشنایی پیوند می زنم .
ای که محبتت از عسل ، شیرین تر !
چرا نمی آ یی ؟
چرا نمی آیی تا دست نوازش بر گونه لاله ها بکشی و به پیچک ها ، درس مهربانی بیاموزی ؟
چرا نمی آیی تا خودم را در وجودت پیدا کنم و بفهم که هستم ؛ هستم و وجود دارم
با کدام ساز ، آواز تنهایی ام را بنوازم و با کدام رنگ ، دل تنگی ام را نقاشی کنم ؟
دلم در تلاطم این همه احساس ، غم را فریاد می زند و دستانم ، ترانه سبز روییدن را زمزمه می کند
و نگاهم در پرده استجابت دعا ، تا اوج ، بال و پر می گشاید

می دانم . می دانم که گاهی یادت را در شلوغی دردها فراموش می کنم .
می دانم که گاهی خود را درمیان قاب های شیشه ای زندگی حبس می کنم و تو را نمی بینم و
آوای شیرین آمدنت را نمی شنوم با این حال ، امروز ، ای شقایق !
ستاره های قلبم را از پشت دیوار ضخیم فاصله میان خوم و خودت ، به هم گره زده ام تا مرا با آن نگاهت ،
نگاهی که در پس آن ، خورشید به انتظار نشته ام ، به بلندای آسمانت پرواز دهی تا باور خسته ام ، حقیقت وجدت را فریاد زند