تبليغاتX
دانشجویان پیام نور اسکو


این سایت مربوط به دانشجویان دانشگاه پیام نور است و هیچ ارتباطی به دانشگاه ندارد

 

 آرشیو موضوعی

طنز
علمی
آموزشی
سرگرمی
مذهبی
خبر
عاشقانه
بیقراری ها
کارت پستال
همینجوری
مرتبط با تاپیک
پیام نور

 آرشیو تاریخی

 پیوندها

 دیده ها

   RSS

 ] خدایا شکر

 موضوع: مذهبی

نویسنده: کاظمی

فرشته بيکار

 

چرا بیکاری

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد  كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

فرستنده: علیوارم

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 11:0

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] یه سوپرایز

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:51

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] بسيار معنی دار و جالب

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی

به نام آن مهربان 
سلام ....
دو خط موازی زائيده شدند .
                            پسركی در كلاس درس، آنها را روی كاغذ كشيد
 دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
                                    و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يكديگر را در سينه جای دادند .
         خط اولی گفت :
ما ميتونيم زندگی خوبی داشته باشيم .
                                                     و خط دومی از هيجان لرزيد .
خط اولی گفت میتونیم خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . 
              من روزها كار ميكنم  ، میرم خط  كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .
خط دومی گفت :
           من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك پارك كوچك و خلوت .
خط اولی گفت :
                 چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهيم داشت !!!
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تكرار كردند :
                دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند

 
                                              دو خط موازی لرزيدند .
به هم ديگر نگاه كردند .
        و خط دومی زد زير گريه
خط اولی گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهی پيدا ميشه .
خط دومی گفت شنيدی كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هيچ راهی وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمی رسيم و دوباره زد زير گريه
خط اولی گفت : نبايد نااميد شد .
ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسی پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.
خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
    از صحراهای سوزان ...
              از كوهای بلند ...
                  از دره های عميق ...
                      از درياها ...
                         از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادی را ملاقات كردند .
رياضی دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .
فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشی بنام فيزيك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاری ساخته نيست ، دردتان بی درمان است .
شيمی دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روی زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان . دنيا كن فيكون می شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم می كنند نظام دنيا از هم می پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است.
            و بالاخره به كودكی رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :
                   شما به هم می رسيد
                       نه در دنيای واقعيات!!!
                           آن را در دنيای ديگری جستجو كنيد!
  دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل می گرفت .
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : اين بی معنيست .
  خط دومی گفت : چی بی معنيست ؟ 
     خط اولی گفت : اين كه به هم برسيم .
        خط دومی گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی ميكرد .
خط اولی گفت : بيا وارد آن بوم نقاشی شويم و از اين آوارگی نجات پيدا كنيم .
     خط دومی گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون می آمديم
          خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد !
و آنها دو ريل قطاری شدند كه از دشتی می گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين می رفت، سر دو خط موازی،
 عاشقانه
 به هم می رسيد!

منبع : وبلاگ بیای تو حال میکنی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 17:28

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ]

 موضوع: خبر

نویسنده: کاظمی

زنان‎ فكر می‎‎ كنند، بعد می‏خندند


بر اساس‎ یك‎ تحقیق‎ واكنش‎ زنـان و مردان‎ به‎‎ طنز و لطیفه متفاوت‎‎ است.
به گزارش واحد مركزی خبر، محققان‎‎ آمریكایـی‎ در این پژوهش‎ دریافتند واكنـش‎ زنـان‎ بـه‎‎ طنـز و لطیفه، بیشـتـر تحلیلی‎ است‎.
آنها بیش‎ از مردان‎ یك‎ لطیفه‎‎ را تجـزیـه و تحلیل‎ مـی‎‎ كـننـد و پـس‎ از پـی بـردن‎ بـه‎ خنده‎‎ دار بودن‎‎‎ آن بیشتر از مردان ازلطیفه لذت‎ می‎ برند.

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:58

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] شیطون

 موضوع: آموزشی

نویسنده: کاظمی
روزی چند بار شکست می خورید؟

مي دونم روزي هزار بار دنبال شيطون مي گرديم هر اتفاقي مي افته به خودمون مي گيم همه اين كارها كار همون شيطونس كه خدا به خاطر سجده نكردن به آدم اونو از دربار كبريايي خودش بيرون كرده

 راستي اگر خدا نمي تونه يه گناه سجده نكردن رو ببخشه چه جوري ازش توقع داريم اين همه گناهاي مارو ببخشه

 فكر ميكنين اين شيطونه همون شيطوني هست كه قراره انتقام خودشو از خدا يا ما بگيره؟ فكر ميكنيم شيطون هميشه توي جلد آدماي بد مي ره! فكر ميكنيم شيطون هميشه يه جواريي داره ما رو گول مي زنه! حتي بعضي وقت ها تا جايي مراعات ميكنيم كه خوبي هاي آدمهاي خوب هم يادمون ميره! تا حالا فكر مي كردين قدرت شيطون چقدره؟ چه جوري يه شيطون مي تونه اين همه آدم ها رو در معرض فريب دادن اونا قرار بده؟

اگه مي تونه خيلي قدرت داره اما اينطوري فكر نكنيم يا حداقل من اينطوري فكر نميكنم

 به نظر من همون دو تا فرشته خوب و بد خود روح من يا روح شماست خلاصه هر چي هست تو همه ماست. اگر خوب بريم جلو يعني همون كارهايي رو كه اعتقاد داريم درست انجام بديم مي ريم طرف فرشته خوب يا به عبارتي ميريم طرفه اينكه روح خوب، روح پاك، روح صادق و روح زلالي بشه! اما اگر بد بريم! يعني بريم كارهائي رو بكنيم كه از نظر اعتقادات خودمون بده، روحمون رو برديم به سمت فرشته بد يا تبديلش كرديم به يه روح پليد، سنگدل، خودخواه و...

شيطون همون نفس ماست، نفس پر غرور ماست، غرور نابجاي ماست، معلومه كه اين غرور نمي زاره كه اين نفس به ما سجده كنه و دوست داره كه اين ما، مايي كه يك روح پاك زلال به يك غرور كه از جنس پليدي هست سجده كنه

 شيطان اون تفكر كسي هست که روحش در دوراهي فرشته خوب يا بد بودن مي خواد كه اونو به طرف بد بودن بكشونه يعني خود آدم قاتل نفس خوب خودشه

 روزي هزار بار در هزار جا، نفس ما مورد حمله تفكرات متعددي قرار مي گيره كه در اينجا اعتقادات ما خوب يا بد بودن اونو به ما تذكر مي ده. اگر به سمت بد بودن بريم نفس پليد ما پيروز شده و اگر به سمت خوب بريم نفس نكوه ما پيروز شده

شيطان اگر به معني فريبنده باشه اون زمزمه هاي حركت پاهاي ما به سمت بدي همون شيطانه نه يك فرشته رانده شده

 ما هميشه در معرض اين وسوسه ها هستيم يعني هميشه در معرض تيرهاي شتابان اين شيطان هستيم

 به دنبال شيطان نگرديم شيطان خودمائيم برخي خوب بودن هم بايد به دنبال قسمت خوب خودمان بگرديم كه اين گشتن ها با خودشناسي آسانتر مي شود.

هركس به منزلت و شكوه شرف خود پي ببرد به سختي به طرف زمزمه ها هوس برانگيز مي رود. شيطان در وجود ماست، در درون ماست، او خود ماست. حتي بارها و بارها ما خودمان باعث برانگيخته شدن وسوسه هاي شيطاني در ديگران و يا دوستانمان مي شويم ما خود بعضي وقتها توليد كننده شيطان در فريب ديگران هستيم

 به دنبال شيطان نرويم كافيست مقداري در خود كنج و كاو كنيم چيزهايي فراتر از اين نوشته پيدا مي كنيم خودمان را بشناسيم، جايگاه روح زلال و پاكي را كه خداوند جان و خرد در ما قرار داده را بشناسيم! در این صورت شيطان خودبخود راه ورود خود را بسته مي بيند.

بارها و بارها شيطان را در سجده هايي كه در مقابل خدا مي كردم مي ديدم شيطان از نماز هم وارد من مي شود.حتی در حين يك كار خوب وسوسه افكار بد در انسان تبلور  مي كند اين قدرت روح ملكوتي ماست که همواره در مقابل او مي ايستد اگر مرز خودشناسي خود و حدودهاي آن را به خوبي گذرانده باشيم با يك تفكر خوب

منبع

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 9:43

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] گزارش

 موضوع: آموزشی

نویسنده: کاظمی


مراسم افطاری دانشگاه
دیروز مراسم افطاری دانشگاه با حضور مسئولان اسکو در تالار ارکیده با همکاری انجمن علمی مدیریت با مسئولان دانشگاه برگزار شد. در این مراسم با شکوه جمعی از مسئولان اسکو و نیز هیئت علمی دانشگاه حضور داشتند و همچنین دانشجویانی که تمایل خود را جهت حضور در این مراسم ابراز کرده بودند حضور داشتند.

نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 14:9

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] ميخوام بهش بگم اما...

 موضوع: سرگرمی

نویسنده: کاظمی
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 19:18

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ]

 موضوع: مذهبی

نویسنده: کاظمی

مرا به او نزدیک کن

 

ای پروردگار بزرگ ! ای بیدار در خوابهای ما! ای آشکار در پنهان ما! ای خدا ! ای پروردگار!

هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشانها بر وجود لایتناهیت دعا میکنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانک می زنیم بر ما اجابتی کن این دعا را!

خداوندا در چنین شبهائی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم ، ای مطلق وحدت! بر وجودم چیز نا وجودی در عالم ناتوانی در وصفت ، تو را صدا میکند، ای آنکه از درون دل عذاب، آسايش و آرامش را متولد می کنی! ای آنکه و ای خدائی که بر من منت بندگی نهادی و اجازه سجده بر بارگاه ملکوتیت را می دهی ! ای ناز نیازمندی چو من! ای زیبای ساکت من! ای حقیقت خلوت من! ای تفکر وجود من! ای قدرت مطلق! ای صاحب بر امور من!

ای مالک شبهای خسته من! ای مالک روح و جسم من! ای آنکه از هر که بگریزم بر خانه پر امید تو پناه می آورم!

ای حل هر مسئله! ای بیدار در شبهای قدر! ای شنونده دعاهای من ! ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم! ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی! ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم!

ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت! ای موسیقی بی کلام عشق! ای رود زلال روح من! ای خداوند شایسته خداوندی!

تو را به این شبهای عزیز ، تو را به زمزمه های عاشقانه من، تو را به نجوای عاشق با دل تنهایش، تو را به نام بزرگ مردی که در اين شبها نامش به خدا می ماند و شفایش به بزرگان دیگرت، تو را به آن لحظه ای که مرا خلق کردی

یا علی

در من قرارده عشق علی را

نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 17:39

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ] کامپیوتر

 موضوع: طنز

نویسنده: کاظمی

شما عقیدتون چیه؟

بگو عقیدت چیه


یک استاد زبان فرانسه در مورد مونث یا مذکر بودن امها صحبت می کرد که پرسید آیا کامپیوتر مذکر است یا مونث؟
تمام دختران کلاس کامپیوتر را به دلایل زیر مرد دانستند.
. وقتی به یکی از آنها عادت می کنی ، فکر می کنی نمی توان بدون آن کاری انجام دهی
. با آنکه داده زیادی دارند ولی نادانند
. قرار است مشکلات را حل کنند ولی در بسیاری از موارد خودشان مشکل اصلی هستند
. به محض اینکه پایبد یکی از آنها شوی ، می فهمی اگر صبر می کردی مورد بهتری نصیبت میشد


و پسران کلاس به دلایل زیر جنس کامپیوتر را دختر دانستند
. بجز خالق آنها هیچ کس از منطق دورنشان سر در نمی آورد
. هیچ کس از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد
. کوچکترین اشتباه را در حافظه بلند مدت خود ذخیره می کنند تا در موقع مناسب تلافی کنند
. به محض اینکه پایبند یکی از آنها شوی ، باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبیشان کنید

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 21:6

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  
 ]

 موضوع: طنز

نویسنده: کاظمی
به کی چی میگن؟( یا دایرة المعارف دانشگاز)

دانشجوی ریاضی: صخره نورد
گردش علمی: سفرهای ماركوپلو
قبولی در کارشناسی ارشد: این خانه دور است
پسران ریاضی ورودی 83: ترمیناتور (1)
دختران ریاضی ورودی 83: خواهران غریب
پسران ریاضی ورودی 84: بچه‌های مدرسه همت
دختران ریاضی ورودی 84: زنان کوچک، دختران بزرگ
اعتراضهای انجمنها: فریاد زیر آب
ساختمان پیام نور (جدیدالتاسیس): سیاره گمشده
انصراف از تحصیل: فرار از آلكاتراس
علوم پایه: بر باد رفته
تعطیلات آخر ترم: فرار بسوی آزادی
اعضای انجمنها: بینوایان
تخصیص بودجه برای انجمنها: دروغهای واقعی
آزمایشگاه فیزیک: جعبه اسباب بازی
كیف استاد: محموله
دانشجوی اخراجی: متهم گریخت
مسئول امور مالی: چشم شیشه‌ای
سوالات امتحان: خوشه‌های خشم
دانشجوی عاشق: بید مجنون
دانشجوی دانشگاه آزاد: نسل سوخته
دانشجوی مامان: مهمان مامان
جی اف: دختری با کفشهای کتانی
بی اف: شارلاتان
درخواست واحد نشریه: میخواهم زنده بمانم
دفتر انجمنهای علمی: آژانس شیشه‌ای
پاس کردن دروس: مأموریت غیر ممکن (2)
ملاقات ریاست دانشگاه: مأموریت غیر ممکن (3)
دانشجویان پیام نور: اجاره نشین‌ها
شب امتحان: زمان شوریدگی
آبدار خانه دانشگاه: منطقه ممنوعه
فارغ‌التحصیل ریاضی: دیوانه از قفس پرید
دبیران انجمنها: این گروه خشن
گذران ترمها: عبور از میدان مین
پشت كنكوری: بازمانده
دانشجوی انتقالی: مهاجران
انجمن ورزش: بسوی افتخار
قبولی در ترم آینده: آرزوهای بزرگ
دانشجویان دانشگاه پیام نور اسکو: خانه به دوش
استاد: در پناه تو
معدل الف: در قلب من
تقلب: بازی با مرگ
امید به تقلب: تكیه بر باد
کلاس مبانی ریاضیات: اتاق وحشت
به سمت اتاق ریاست: حمله به H3
ریاست دانشگاه: به او بگویید دوستش دارم
دانشجو: به من میگن هیچکس

نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 17:33

Darkhati.com cartpostal

نظرات:  

Desigened by Ahad ------------------------------------------------------------------------- Copyright ©  2006 Oskupnu.com